أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني

349

تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )

و تضرّع و زارى نمود در اظهار برائت ساحت ، خداى تعالى در خواب با آنان نمود كه او را متّهم ميداشتند كه : موسى عليه السّلام بمرگ خود مرد و ساحت او ازين برى است او را رها كردند و بدانستند كه او بيگناه است . و روايتى ديگر آنست كه موسى ميگذشت جمعى فرشتگان را ديد كه گورى ميكندند بنظارهء ايشان باستاد و او را سخت نيكو آمد آن گور درو نگريد راحتى ديد و سبزى و نزهتى كه از آن نيكوتر نباشد گفت : اى فرشتگان خداى اين گور براى كه ميكنيد ؟ - گفتند : براى بندهء گرامى بر خداى ، موسى گفت : همانا آن بنده بس گرامى است بر خداى كه من ، گورى هرگز چنين با راحت و نزهت نديده‌ام فرشتگان گفتند : يا صفىّ اللّه خواهى كه اين گور ترا باشد ؟ - گفت : خواهم ، گفتند : فرو شو اينجا و بخسب و رو برحمت خداى كن و دمى آسان بر آر ، فرو رفت و بخفت و روى به قبله آورد و دمى بر آورد و به آن دم جان بداد فرشتگان گور برو راست كردند . در تواريخ آورده‌اند كه : عمر موسى صد و بيست سال بود بيست سال در ملك افريدون بود و صد سال در ملك منوچهر چون مدّت چهل سال تيه بسر آمد خداى او را با جوار رحمت برد و يوشع را پيغمبرى داد و ببنى اسرائيل فرستاد و بجهاد جبّاران فرمود ، بيامدند و روى به شهر اريحا نهادند و تابوت و سكينه با ايشان بود شهر را حصار كردند مدّت ششماه هفتم ماه بفرمود تا لشكر تعبيه كردند و بجاى بوق سروها « 1 » داشتند بيكبار بدميدند و آواز نعره بلند كردند ديوار شهر بيفتاد در شهر شدند قتال كردند و ايشان را منهزم گردانيدند . در خبر مىآيد كه چند مرد از بنى اسرائيل بر يكمرد جمع شدندى تا سر او را از تن جدا كنند به چند ساعت از روز نتوانستند كرد از عظم خلق ايشان و اين روز آدينه بود نماز شام تنگ رسيد يوشع نگاه كرد بعضى ازيشان مانده بودند انديشه كرد كه اگر شب در آيد كشتن ايشان فوت شود خداى را دعا كرد و گفت : الّلهم اردد الشّمس علىّ ، چون آفتاب باز آمد گفت : يا شمس انّك فى طاعة اللّه و انا فى طاعة اللّه فقفى لى اى آفتاب تو در طاعت خدائى و من در طاعت خدايم توقّف كن براى من تا من دمار ازين دشمنان خداى بر آرم آفتاب باستاد و هيچ سير نكرد تا يك ساعت برفت بنى اسرائيل و يوشع آن بقيّهء كفّار را بكشتند آنگه آفتاب فروشد و اتّفاق است كه آفتاب براى كسى

--> ( 1 ) - در تفسير ابو الفتوح ( ج 2 چاپ اول ؛ ص 131 س 7 ) : « و سرناها » .